آزمایش
صبح رفته بودم خانه پدر بزرگم. داشتم بازی می کردم یک دفعه چشمم به تابلوهای رنگ آمیزی شده عمویم افتاد که آنها را برای خطاطی آماده کرده بود. گوشه دیگر یک بطری تینر هم کنار رنگ ها گذاشته بود. کنجکاو شدم که ببینم تینر چه اثری روی تابلو های رنگ آمیزی شده دارد. مقداری از آن را روی تابلو ریختم . دیدم تابلو رنگش را از دست داد. یواشکی تینر را سر جاش گذاشتم و دررفتم. ظهر که عمویم آمد و کار را خراب دید . یک دفعه فریاد زد: رضـــــــــــــــــــا... من دست وپام را گم کردم. مادربزرگم یواشکی مرا تا در خانه رساند و گفت: برو که اگه دستش بهت برسه تو را می کشه ! من با ترس و لرز فرار کردم و فعلاً جرئت ندارم آن طرف ها آفتابی بشم.

سلام