امان از غفلت. چند رو پیش رفته بودم خونه پدر بزرگم کنار بخاری ایستاده بودم که حس کردم دستم آتیش گرفت. نگاه کردم دیدم بله! سوخته است.با اینکه خیلی اذیت شدم اما درس عبرتی شد و فهمیدم سوختن یعنی چه. با کمک بابام هم شعری درست کردم وآن را تقدیم به خواهر عزیزم کردم.
سارا سارا عزیزم
بیا ببین مریضم
بودم کنار گاری
رفتم پیش بخاری
دستم سوخت وکنده شد
گریه کردم خنده شد
یه وقت نری یه روزی
غفلت کنی بسوزی
۱۰ بهمن ۸۷
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت توسط رضا احمدی مهر
|
سلام