به نام خدا

امروز ۱۳/۱۲/۸۹ صبح زود بیدار شدم که به خونه ی احمدرضا برویم آن هم با باوی و محمدحسین. می دانید برای چی ؟ برای اینکه احمدرضا بیچاره مریض بود و من و محمدحسین رفتیم ساندیس بگیریم محمدحسین۷تا و من۱۳تا. من و محمدحسین هرکسی دوتا خوردیم اما محمدحسین سه تا خورد راستی من و محمد حسین همه جا گشتیم تا خانه ی باوی را پیدا کنیم تا اخرش خونه ی باوی را پیدا کردیم و رفتیم پیش احمدرضا. راستی هم در را بازنکردند یک مردی ما را مسقره می کرد یک بار می گفت نیستند یکبار میگفت هستند . تا اینکه برگشتیم گرد وخاک شدیدی بود. پدرم با ماشین دنبال ما امده بود باوی را به خانشان رساندیم و من و محمدحسین هم هرکدام به خانه خود رفتیم.