دوشنبه ساعت ۷صبح در تاریخ 27/6/91 همراه باخانواده ام (مامانم -بابام- وخواهرم ) باهم راهی ازنا شدیم عقد دایی مصطفی هم در تاریخ ۲۹/۶/۹۱ ساعت ۳:۳۰بعدازظهر درشهرستان الیگودرزبود.هنگامی که درراه اهوازبودیم بایک سگ برخوردکردیم سگ که نبود انگاری یه سنگ بوده چون چراغ مه شکن ماشین مان راشکاند. وقتی رسیدیم ازنا ساعت ۳بعدازظهر بود که هیچکدام از خانواده ی مادریم (خاله طاهره-دایی مجتبی- دایی محسن) هنوز نیومده بودن وبلاخره ساعت ۸شب دایی مجتبی با خانواده اش ودایی محسن وپسرش از تهران رسیدن. قرار بود چون به دایی مجید مرخصی نمی دن شب سه شنبه بیاد که خداروشکر اونا هم ساعت ۱۱شب رسیدن وجمع همه جور شد و مابچه ها هم (علی- محمدجواد- فاطمه خودمون-فاطمه دایی مجتبی- مهدی) تا دلمون می خواست این سه روز با هم بازی کردیم.انشالله همه ی جَوونا و دایی مصطفی هم خوشبخت بشه. تا بادا چنین بادا.
خداحافظ.