دهان چسب گرفته...

این روزها همه به من گیر داده اند که زیاد حرف می زنم. دیروز بعد از ناهار بابا خواست استراحت کند و من بی توجه به اخطارهای او مشغول حرف زدن و آواز خواندن بودم. هی می گفت: آقا رضا... یواش تر... ولی من اصلاً توجه نمی کردم. یک دفعه ای دیدم بلند شد و چسب پنج سانتی آورد و دور تادور دهانم را چسب زد.

گوش

گوش هایم...

بابام همیشه میگوید وقتی دروغ می گویی گوش هایت تکان می خورند. به همین خاطر من هم مجبور می شوم کاملاً راست بگویم و ناگفته ها را بگویم.  مدتی است که دائم در این فکرم که گوش هایم چطور ممکن است تکان بخورند؟

برای اینکه آنها را غافل گیر کنم چند بار سریع دویدم و در آیینه نگاه کردم ولی تکانی درکار نبود . من مانده ام حرف بابام را باور کنم یا آینه را؟

تموم شد..

                                                  چه زود تموم شد...

بلاخره تمام شد. روز دوشنبه 14/2/88 آخرین روز دوره پیش دبستانی ام بود. جشن مفصلی گرفته شد و به ما گواهینامه دوره دادند . در پایان هم یک حلقه سی دی که مجموعه ای از فعالیت ها و عکس های ما در طول سال بود نیز به ما دادند. در این جا لازم است از زحمات تمام دست اندرکاران «مهد کودک سرنا» به خصوص خانم مرادی مربی عزیزم (خانم شکوه)و نیز آقای شعبانی سرویس مهد تشکر کنم.

 

عصبانیت

عصبانیت

آقا از دست این مردم خیلی اعصابم خرده. همیشه با بابام بیرون می روم و در مجالس مختلف شرکت می کنم. ولی انگار نه انگار با شخص شخیصی روبرو هستند. با همه دست می دهند الا با من! جالب این جاست که من هم همراه دیگران برای شخص تازه وارد بلند می شوم ولی نوبت دست دادن با من که می رسد گویی چشم های آن شخص، بالای سر او قرار دارد و نمی تواند دست های مرا ببیند که به طرف او دراز شده است

تعجب

                                                     تعجب بابا!

بعضی رفتار بزرگترها واقعاً عجیب است. امروز وقتی از پای کامپیوتر بلند شدم به بابام گفتم: بابایی ! کامپیوتر را خاموش نکن. گذاشتم یه بازی موتور سواری دانلود کند. دیدم بابام همین طور هاج و واج مانده و با تعجب نگاهم می کند. من که نفهمیدم که تعجبش برای چیه؟ شما متوجه شدید؟